حمد الله مستوفى قزوينى

428

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

بسان نگهبان شده پيشِ او * نگشتى يكى ز آن بدانديشِ او چو شب روز شد كرده خدمت تمام * برفتند از پيشِ آن نيكنام چو رهبان زِ دير آن‌چنان كار ديد * برون آمد و دين از اين برگزيد 325 نگهبان به مردِ خدا گفت باز : * « ز تو داشتم اين زمان دست باز سرِ خويشتن گير تا خيره خير * نبينى ز حجّاج بَد ناگزير كه هرحُكم بر ما به كار اندرت * كند بِه كه مويى بُرد از سرت » چنين داد : « پاسخ زِ دستِ قضا * چگونه گريزيم دارم رضا به هرچيز دارد خدايم برو * اگر خود بود بهره دوزخ ازو » 330 چو نزديك حجّاج آمد زِ راه * همى كرد حجّاج از او بازخواه جوابى سزاوار دادى به دو * ز پاسخ برنجيد و شد تندخو به نزديكى خويش كردش تباه * وز اين اخترِ عمر گشتش سياه « 1 » مرگِ حجّاج در سنهء خمس و تسعين هجرى همان روز حجّاج ديوانه شد * ز دانش به هرلحظه بيگانه شد به درد آمدش روده‌ها در درون * همى گفت : « بگرفتم اين بار خون 335 چرا كُشتم او را « 2 » كه گويى سگان * به تن درخورندم همى رودگان » ز خورد و زِ آرام و خواب و قرار * جدا گشت از اين درد آن خيره‌كار طبيبى بُد او را تيادق « 3 » لقب * دوا كرد و سودى نديد از شغب فروهشتش اندر گلو گوشتِ خام * برآورد بر ، كِرم بودى تمام تيادق به دو « 4 » گفت : « كارت ببود * نخواهد كنون داشت تدبير سود 340 وصيّت ترا بهترست اين زمان * كه رستند از جورِ تو مردمان »

--> ( 1 ) ( ب 332 ) . طبرى 9 / 3876 ، خلف بن خليفه گويد : وقتى سعيد بن جبير كشته شد و سرش بيفتاد ، سه بار تكبير گفت ، يك بار آشكار گفت و دو ديگر را گفت ، امّا آشكار نبود . ( 2 ) ( ب 335 ) . : سعيد بن جبير . ( 3 ) ( ب 337 ) . در اصل : او را باذق . « تيادق » كه نامش به صورت « ثياذق » هم ضبط شده ، حكيم يونانى كه در زمان ساسانيان به ايران آمده بود و در دانشكدهء جندى شاپور درس طب مىداد . ( تاريخ گزيده 66 ) ( 4 ) ( ب 339 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ باذق بذو .